تبليغاتX
ایلیای مامان

ایلیای مامان

براي من، تمام وجودي ...تمام بودني ...تمام داشتني....

برام هیچ حسی شبیه تو نیست
کنار تو درگیر آرامشم
همین از تمام جهان کافیه
همین که کنارت نفس میکشم
برام هیچ حسی شبیه تو نیست
تو پایان هر جستجوی منی
تماشای تو عین آرامشه
تو زیباترین آرزوی منی...

چند بیت از شعر زیبای روزبه بمانی تقدیم به ایلیای گلم این ترانه زیبا  حال منه در وصف تو عزیز مادر...

+ تاريخ سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 3:7 بعد از ظهر نويسنده سوده
نمیتونم بعضی از پست هارو بدون رمز بگذارم ...


ادامه مطلب
+ تاريخ چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 3:27 بعد از ظهر نويسنده سوده |

آنچه از پیامبر کمتر شنیده اید


روزی شتری را دید که زانوهایش بسته شده و هنوز بار سنگینی برروی  آن است
. گفت به صاحب  شتر بگویید خود را برای مواخذه  خداوند در روز قیامت آماده کند

 

کافری را که در جنگ اسیر شده بود، آزاد کرد زیرا اعتقاد داشت که او مرد خوش اخلاقی است که همواره با عفت رفتار می کند

 

 گفت اگر در حال کاشتن نهالی بودید و علائم روز قیامت فرا رسید، به کار خود ادامه دهید و نهال را بکارید

  

گروهی از اصحاب خود را برای تبلیغ اسلام به منطقه ای دیگر فرستاد. قبل از سفر از او پرسیدند تا چگونه این کار  را انجام دهند. گفت تعلیمشان دهید و آسان بگیرید.  سه بار از او این را پرسیدند و هر بار جواب همین بود

 

 مردی در ماه رمضان به سراغش آمد و گفت که در روز با همسر خود نزدیکی کرده و لذا روزه اش را به عمد شکسته و می خواهد کفاره بدهد تا خداوند او را ببخشد.   پیامبر گفت باید 60 روز روزه بگیری. جواب داد توانش را ندارم. گفت برده ای را آزاد کن. جواب داد، برده ای ندارم. گفت 60 فقیر را سیر کن. جواب داد بی پولم. پیامبر قدری خرما به او داد و گفت به مردم مستحق بده. جواب داد خودم از همه مستحق ترم. پیامبر لبخند زد و گفت برو و با همسرت این خرماها را بخور  تا خداوند تو را ببخشد

 

بارها گفت که بر مردم آسان بگیرید زیرا مبعوث نشده ام تا آن ها را به زحمت بیاندازم

 

گفت مبادا قبل از ذبح گوسفند، در جلوی چشمان گوسفند چاقو را تیز کنید. بدانید که حیوان هم می فهمد ،حق ندارید در دل حیوان غصه بیاندازید

 

 گفت زنی به بهشت رفت و تنها کار خوبش این بود که به گربه ای غذا می داد

 

  روزی مردی را دید که ژولیده است. گفت آیا در خانه ات روغن نبود تا با آن موهای خود را مرتب کنی؟

 

 می گفت ریش های خود را کوتاه نگه دارید زیرا به تمرکز و حافظه تان می افزاید

 

 در زمانی که قدری با کفار صلح شده بود. به قصد خریدن زمینی در منطقه خوش آب و هوای طائف، عازم انجا شد. چند روز بعد برگشت و گفت که قبلا همه زمین ها را مردم خریده اند... نخواست بعنوان حاکم به زور چیزی را تصاحب کند

 

در زمانی که زن ها کالای خرید و فروش مردان بودند ، به مردان توصیه می کرد که در زمان نزدیکی با زنهایشان فقط به فکر ارضای خود نباشند. می گفت مانند   خروسی نباشید که تا مرغ را می بیند بلافاصله با او جماع می کند. گفت بدانید که زن هایتان دیرتر از شما ارضا می شوند پس ابتدا به آنها فکر کنید

 

در زمانی که دختران سنگسار می شدند،دختران خود را برروی زانو می نشاند و در جلوی دیگران آن ها می بوسید تا محبت را بیاموزند.  از او پرسیدند فرزند پسر بهتر است یا دختر؟ گفت هر دو خوبند اما دختر ریحانه است، برگ گل است.

 

وقتی پسرش ابراهیم در سن خردسالی فوت کرد، بسیار گریست. گفتند چرا اینقدر بی تابیمی کنی؟ گفت گریه از رحم است. کسی که رحم ندارد، خدا هم به او رحم نمی کند

 

هنگام دفن پسرش ابراهیم، کسوف شد. همه مردم این را بدلیل مصیبتی دانستند که به پیامبر وارد شده، حتی کفار هم کم کم داشتند ایمان می آوردند اما او از این موقعیت استفاده نکرد. به بالای منبر رفت و گفت: خورشید نه برای من و نه برای هیچ کس دیگر نمی گیرد و نخواهد گرفت. خورشید گرفتگی نشانه قدرت خداوند است

هنگام طواف کعبه، سوار بر شتر بود و حتی حجرالاسود را با عصای خود لمس نمود. از تعلیمات پیچیده فقهی خبری نبود. دینی ساده بود و پر از عرفان و معنویت. وقتی سوار بر شتر طواف می کرد، ان قدر معنویت و احساس موج می زد که مشاهده کنندگانش به گریه می افتادند

 

روزی در حال عبور از حاشیه شهر به گروهی یهودی برخورد که در حال ساز زدن  و خواندن بودند، او را به بزم خود دعوت کردند و او پذیرفت. شخصی از اصحاب او را دید و به یهودیان حمله کرد که چرا با این کار به پیامبر خدا اهانت می کنید. پیامبر بر آشفت و به صحابی گفت که آن ها قصد محبت داشته اند و باید از آن ها عذر بخواهد

 

گل را می بویید و می گفت که این بوی بهشت است و باید به گل ها و درخت ها احترام بگذارید

 

به او گفتند این که در قرآن آمده است که مسیحیان و یهودیان، کشیشان و احبار (علمای دین یهود) را به جای خدا می پرستند، به چه معنا است؟  به اصحاب گفت که هر چه بر سر یهود و مسیحیت آمده، بر سر امت من هم خواهد آمد و زمانی می رسد که آن ها نیز، علمای دینشان را بجای خدا بپرستند

 

روزی گروهی مردان رقاص سیاه پوست از افریقا به مدینه وارد شدند و از قضا وارد مسجد پیامبر گشتند و در مسجد شروع به ساز زدن و رقاصی نمودند، او آن ها را بیرون نکرد و نگفت که به خانه خدا توهین نموده اید،  لبخند می زد و حتی دختران خانه خود را بر دوش سوار کرد که در میان  جمعیت، بتوانند رقص سیاهان را ببینند

مردی در خانه اش زندگی می کرد که در یکی از جنگها اسیر دشمن شده و اخته شده بود و این موضوع را فقط با پیامبر درمیان گذاشته بود و کسی از آن خبر نداشت، تا اینکه شایعات  زیادی پشت سر پیامبر و رابطه این مرد با زنانش مخصوصا بین یهودیان پخش شد و نزدیک بود وجهه اسلام خدشه دار شود، اما پیامبر هرگز بخاطر حفظ مصالح دین و موقعیت اجتماعی خود، راز این مرد را فاش نکرد


او پیامبر اسلام بود، رحمة للمومنین، رحمتی برای جهان.  ... مهم نیست که امروز پیروانش به نام او و مکتب او سرها را  قطع می کنند و با نشان دادن چنگ و دندان بر مردم سخت می گیرند، مهم آن است که او چنین نبود. او پیامبر و موسس دین اسلام، محمد بودرحمتی جاودانه برای مردم جهان

+ تاريخ شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 2:36 بعد از ظهر نويسنده سوده |

ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 2:10 قبل از ظهر نويسنده سوده |

ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 3:59 بعد از ظهر نويسنده سوده |

ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 10:29 قبل از ظهر نويسنده سوده |

ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 2:7 بعد از ظهر نويسنده سوده |
 اگر دروغ رنگ داشت؛

هر روز شاید،

ده ها رنگین کمان، در دهان ما نطفه می بست،

و بیرنگی، کمیاب ترین چیزها بود.



اگر شکستن قلب و غرور، صدا داشت؛

عاشقان، سکوت شب را ویران میکردند.



اگر به راستی، خواستن، توانستن بود؛

محال نبود وصال!

و عاشقان که همیشه خواهانند،

همیشه می توانستند تنها نباشند.



اگر گناه وزن داشت؛

هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد،

خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند،

و من شاید؛ کمر شکسته ترین بودم.



اگر غرور نبود؛

چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند،

و ما کلام محبت را در میان نگاه‌های گهگاهمان،

جستجو نمی کردیم.



اگر دیوار نبود، نزدیک تر بودیم؛

با اولین خمیازه به خواب می رفتیم،

و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان،

حبس نمی کردیم.



اگر خواب حقیقت داشت؛

همیشه خواب بودیم.

هیچ رنجی، بدون گنج نبود؛

ولی گنج ها شاید،

بدون رنج بودند.



اگر همه ثروت داشتند؛

دل ها، سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند.

و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید؛

تا دیگران از سر جوانمردی،

بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند.

اما بی گمان، صفا و سادگی می مرد،

اگر همه ثروت داشتند.



اگر مرگ نبود؛

همه کافر بودند،

و زندگی، بی ارزشترین کالا بود.

ترس نبود؛ زیبایی نبود؛ و خوبی هم شاید.



اگر عشق نبود؛

به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟

کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟

و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری... بی گمان، پیش از اینها مرده بودیم ...

اگر عشق نبود؛



اگر کینه نبود؛

قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند.

اگر خداوند؛ یک روز آرزوی انسان را برآورده میکرد،

من بی گمان،

دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز

هرگز ندیدن مرا.


آنگاه نمیدانم ،

به راستی خداوند، کدامیک را می پذیرفت؟

+ تاريخ یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 3:0 بعد از ظهر نويسنده سوده |
ایلیای مامان:مامان پس کی داداشمو میاری؟(با کمی تعقل) نه تو نیار آخه دعوا میشه بگو خاله برام داداش بیاره

سوده:مامان اگه خاله بیاره داداش نمیشه که میشه پسرخاله

ایلیا:باشه پس بگو کلاه قرمزی هم برام بیاره

+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 11:55 قبل از ظهر نويسنده سوده |

پسر نازم در آستانه ۳ سالگیه چیزی تا ۶ شهریور نمونده سعی میکنم زود بیام یک پست درست و حسابی بگذارم ولی این جملاتو که واقعا جای  تعقل داره رو میگذارم اینجا تا حداقل خودم گاهی که به وبلاگ پسرم سر میزنم مرور کنم و یک تلنگری باشه برام...

از دکتر علی شریعتی

من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خوانند .

«دکتر علي شريعتي»

------------ --------- --------- --------- --------- --------- --

به سه چيز تکيه نکن، غرور، دروغ و عشق. آدم با غرور مي تازد، با دروغ مي بازد و با عشق مي ميرد. «دکتر علي شريعتي»

------------ --------- --------- --------- --------- --------- --

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند... ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر... مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي .... براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ... در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ... او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ... او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني...او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد .... او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ... او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر .....

------------ --------- --------- --------- --------- --------- --

اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست او جانشين همه نداشتنهاست

------------ --------- --------- --------- --------- --------- --

عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگي کني .

دکتر شريعتي

------------ --------- --------- --------- --------- --------- --

اگر مثل گاو گنده باشي،ميدوشنت، اگر مثل خر قوي باشي،بارت مي كنند، اگر مثل اسب دونده باشي،سوارت مي شوند.... فقط از فهميدن تو مي ترسند

------------ --------- --------- --------- --------- --------- --

آن روز که همه به دنبال چشم زيبا هستند، تو به دنبال نگاه زيبا باش

------------ --------- --------- --------- --------- --------- --

دکتر شريعتي : «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آور بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالي گذشت يک روز که با همسرم ازخيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم

------------ --------- --------- --------- --------- --------- --

هر كس آنچنان مي ميرد كه زندگي مي كند

------------ --------- --------- --------- --------- --------- -- اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخشد. هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 2:19 قبل از ظهر نويسنده سوده |